____COMPUTER_HACKER____![]()
شعرهای خودمونی
به روی قلبم بذار
تکیه بده به شونم تو این مسیر دشوار
اگه منو نمیخوای حرف دلم رو گوش کن
فقط برای یکبار
بدش خدا نگهدار
بدش خدا نگهدار...
تنهایی خیلی سخته
وقتی چشام به راهه
وقتی که شب سیاهه
وقتی بدون ماهه
تنهایی خیلی تلخه
وقتی که بی تو هستم
تنها می مونه دستم
با این دلِ شکستم
دلتنگی ها مو بردار
پیش خودت نگه دار
هر وقت که تنها شدی
منو به یادت بیار
داری می ری نمی خوام
وقت تو رو بگیرم
این حرف آخر من
دوستت دارم
دوستت دارم می میرم
تنهایی خیلی درده
اگه نیای تو خوابم
وقتی تو اضطرابم
تو هم ندی جوابم
تنهایی خیلی سرده
وقتی پیشم نباشی
آتیشم نباشی
بیدار می شم نباشی
تنهایی خیلی سردمه...
( از بنیامین)

یار وفادار
عاشقٍ سادهء تنها
توشه ام بغض سکوت
مقصدم نا کجا آباد است
مأ منم کنج دلِ خانهء دوست
بی کس و تنهایم
همه اندیشهء من احسان است
همدمی یافته ام
آن طرف ها ، دورِ دور
در دلم می کنم درد دلی با او کم
لیک کسی،فریاد رسی، نیست بداند غم من
غم من بسیار است
تن من هشیار است
دل من بیمار است
با توام ای که به من نزدیکتری از خویشم
تو ندیدی غمِ من
تو ندیدی تبِ من
هان تو ای یارِ وفادار کجائی؟
تو بیا
تا بگویم غم خویش
تا زدایم تب خویش
همه شب بی یاد تو چشم بر هم نگذارم
در نمازم یاد تو
در نیازم وصل تو
افسوس و صد افسوس
که بیهوده و باطل بُوَد این راز و نیازم
عاشق سادهء تنهایم من
گوئییا آن طرفِ دنیاها
یافتم یار وفادارم را
هان تو ای یارِ وفادار کجائی؟
تو بیا
تا بگویم غم خویش
تا زدایم تبِ خویش
تو کجایی
تو کجایی
تو کجایی...
(از خودم)

تا به کی جور و جفا
چشم بگشودیم و جنگ آغاز شد
در دل ایران طنین انداز شد
اشک دیده ریختیم بر حال خویش
بس مناجات و دعا بر کار خویش
در دعاهامان بهاء جان داشتیم
وقت خود بر خدمتش بگذاشتیم
ناگهان آوایی از یاری رسید
که ای بهائی صبر کن
گوش جان بسپار
این ندای حق و ایمان است
اینچنین فرمود مولای حنون
استقامت کن حفظ فرما سنگرت را
پیشه کن رسم وفا
همچنان که می رسد جور و جفا
اندکی کردم درنگ
راز و نیاز
مَدح و نماز
بار الهی تا به کی جور و جفا
می شود صلح و صفا ؟
در یکی از روزها
آن خدا نشناسها
خانه و کاشانه را
بی سبب تنها به جرم دین و آئین
غصب کردند و به خاکستر زدند
لا جَرَم جانمان خیره ماند
هر دو دیده تیره ماند
مالمان از پی برفت
و
دینمان از کف نرفت
مادری در داغ طفل کوچکش
یا زنی هم در عذای همسرش
دختری در شکنجه در عذاب
می زند بوسه به روی یک طناب
با شعف می رود بالای دار
این مونا بود ای جوان
آن مونای نوجوان
داد درس عاشقی
داشت مهر و سادگی
مادرش در حسرت و در آرزو
بوسه زد بر دخترک
تا ابد با او وداع !
آری اینچنین است رسم عاشقی
اینچنین است صدق و سادگی
در دگر جائی در ایران مهد ایقان
در شبی در ظلمت و باران
کوفتند بر فرق یک مظلوم
باز هم بی سبب تنها به جرم دین و آئین
در حضور خواهرش
غرق خون پیرهنش
همه گلگون بدنش
آه کیست این سرالله
نام او روح الله
عاشقی بی پروا
اسوه و قروهء ایثار و وفا
سوی محبوب شتافت
و چه محجوب شتافت
باز هم می گویم
بار الهی
یکتا خداوندا
تا به کی جور و جفا
می شود صلح و صفا ؟
(از خودم)

دلم تنگ است
دلم تنگ است
زمین کر
آسمان کور است
دل ظالم بسی سنگ است
دل عاشق همی تنگ است
دلم تنگ است
و با یار جفا کرده
دلم مانند یک حرف است
در این دنیای وا نفسا
گهی جنگ است و نیرنگ است
دلم تنگ است
از آشوب و پریشانی
کمی حالم بد آهنگ است
همه آمال آن مظلوم فقط مرگ است
رها از حقد و نیرنگ است
دلم تنگ است
دلم با نغمهء وحدت هماهنگ است
علی یا ایها الانسان همه گفتار او حق است
و اعمال جفاکاران به نا حق است
از آن جور و جفا در حق آن مظلوم بی همتا دلم تنگ است
به پا خیزید ای یاران
که فرصت هم دگر تنگ است
تمنای دل جانان چو شبنم روی گلبرگ است
دلم تنگ است
دلم تنگ است...
(از خودم)
گیرم تا دنیا دنیاس بخوای پیشم بمونی
روز غمم نبودی خوشیت با دیگرون بود
منو به کی فروختی اون از ما بهترون بود
می یا ی بیا ولی حیف حیف دیگه خیلی دیره
کی گفته بود که تنهام وقتی تو رو ندارم
بازم می گم بدونی منم خدایی دارم
برگشتی اما انگار تو باختی توی بازی
غرورتم شکستم به چیت داری می نازی؟
درد دل
با حضور مبهم تو
پاک شدن خاطره های
سیا ه و سفید بی تو
اما جاش حک شده انگار
همه ء خاطره های رنگی بودن ِ با تو
نمی گم برام خدایی
تو مثل فرشته هایی
تو خیال سبز قلبم
تو یه یار با وفایی
دیگه هیچی نمی خوام من
هیچی از دنیا نمی خوام
واسهء موندن ِ با تو
پشت پا زدم به دنیام
چرا رسم روزگاره
خواستن و اما نداشتن
داشتن آرزو در دل
بغضی توی سینه کاشتن
ای خدای مهربونم
ناجی هفت آسمونم
می کنم یادِ تو هر شب
تو دلِ بی آشیونم
تا بگیرم حاجتم رو
از خدای مهربونم
حالا تو ای دل ِ ساده
موندی تنها توی غربت
می ریزی اشکای حسرت
از چشمهای سرد و خستت
(از خودم)

خوشه خوشه ستاره
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
به غنچه های محبت بهار هم باشیم
خزان پیری ما می رسد ز راه ای دوست
بیا به موسم دی برگ و بار هم باشیم
چرا ز هم بگریزیم عطر مهر کجاست؟
چه جانفزاست اگر در جوار هم باشیم
خیال جمع پریشان مخواه و فتنه مکن
بیا که هم قدمِ روزگارِ هم باشیم
به روزهای سیه شمع جان بیفروزیم
چراغ روشن شب های تار هم باشیم
بیا به سازِ وفا بانگ عشق سر بدهیم
به نار مهر و صفا سازگار هم باشیم
چو دسته دسته کبوتر به بالِ هم بر پریم
چو خوشه خوشه ستاره کنار هم باشیم
به شادمانیِ هم بانگ شوق برداریم
چو لاله لحظه ء غم داغدار هم باشیم
شهاب وار ز منظومه ها جدا نشویم
چو اختران فلک در مدار هم باشیم
به یک قرار نماند جهان دریغ مخور
بدین قرار بیا بیقرار هم باشیم
چرا به جور بکوشیم و دل بیازاریم
که وقت دیدن هم شرمسار هم باشیم
سمند عمر شتابنده است و فرصت تنگ
بیا که تا نفسی هست یار هم باشیم
(از مهدی سهیلی)
(مجموعه بوی بهار می آید)

عشق بدون قید و شرط
دو دوست با پای پیاده در بایابانی عبور می کردند در بین راه سر موضوعی اختلاف
پیدا کردند و به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهره دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید روی شنهای
بیابان نوشت:" بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد"
آن دو در کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند
تصمیم گرفتند قدری آنجا بمانند و کنار برکهء آب استراحت کنند
ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و در برکه افتاد نزدیک بود غرق شود
که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت
بر روی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد: "امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد"
دوستش با تعجب از او پرسید:بعد از آنکه من تورا با سیلی آزردم تو آن جمله را بر روی شنهای صحرا نوشتی ولی حال این جمله را بر روی صخره حک می کنی؟
دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی مارا آزار می دهد باید روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش آن را پاک کند
ولی
وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آنرا روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد...
(از کتاب عشق بدون قید و شرط)

بی وفا
یادگار من به تو رنگ غروبه
بی تو بودنم دیگه والا حرومه
نمی خوام ببینمت با یارِ دیگه
به خدا دوست دارم دیگه تمومه
حالا از صدای من بغض جدایی می باره
نمی بینی اشکامو که از رهایی می باره
دیگه من تا عمر دارم دل به دلِ یار نمی دم
واسه رسوا کردنت به هیچکی هاشا نمی گم
دلِ من رویاییِ
قصهء پنهون نداره
دل تو دریاییِ
هق هق و بارون نداره
رفتی از پیشم گذاشتی من بمیرم
تو نذاشتی تو سکوت آروم بگیرم
برو خیلی بی وفایی
دیگه از ما تو جدایی
برو خیلی بی وفایی
با غریبه آشنایی...
(از خودم)
